
به هیچ پایانی نمی اندیشم ...
به هیچ دقایقی ... !
حتی به هیچ ثانیه ای ...
وقتی تو ... !
تنها اختتامیه ی من ، در جنشنواره ی اسکار عشقی ...!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل صادقی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:06
من از هراس رفتنت،خواب های طلایی ام را ساده از دست داده ام...از این پس نه به خواب قاصدکی خواهم رفت و نه تو...اما نمیدانم به کجای این قصه عادت کنم!وقتی تو میروی و من دوباره در هیچ گم شده، در میان اشک ها
برچسب: نویسنده: ابوالفضل صادقی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:06
دوره کردم ، روزی صد بار اون خنده هاتو، کی گذاشت رفت؟ تو بگو آخه من یا تواز چی میگن؟ بذار بگن من دیوونم آسمونِ ، اینجا ابریه اونجا رو نمیدونمبیا غصه رو پَر پَر کن ، بیا حا
برچسب: نویسنده: ابوالفضل صادقی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:06
نفس میکشم تا به جای مردگان خاک ام نکنند !
اینگونه است حال من
چیزی نپرس
عزیزم
من میدانم چگونه با حسرت نبودنت تا کنم،
فقط برایم بنویس که هنوز می خندی...
خدایا؛ ساده از خطاهایم بگذر، همانطور که ساده از آرزوهایم گذشتی...
برچسب: نویسنده: ابوالفضل صادقی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:06


برچسب: نویسنده: ابوالفضل صادقی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:06
برچسب: نویسنده: ابوالفضل صادقی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:06
برچسب: نویسنده: ابوالفضل صادقی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:06